سيد محمد باقر برقعى
3788
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
زنبيلى از گلهاى پژمرده خواستم تا خلوت خود را ز گل انباشت ، وين اتاق مرده را از بويشان آكند ، چشم را در بويشان مغروق - از هر ناگوارى بست ، وز دگرها - هرچه باشد - بعد از آن دل كند . * ليك بس دور است راه خيمهء زر تار خورشيد از اتاق من . شب - گداى پير خوابآلودهء بيمار - با من همنشين ، در اختناق من ! و مردار نفسها - لحظههاى رفتهء ما - اندرو مدفون در اين مسمومها - كز آفتابى ، سايهاى جنبندهاى خاليست گلى - هرچند زهرآگين - نيارد زيست * ازاينرو ، شعر من زنبيلى از گلهاى پژمردهست دريغا ! اى شما گلهايتان با رنگهاى گونهگون در دست . كولى لنگ در باز بود ، كولى گفت : « آى بىبى ! ستاره مىبينيم ! » در افق ، تك ستارهاى خاموش ، ديد و از زور خنده شد به دونيم ! از درون ، يك صداى خوابآلود گفت : اى ! ما ستارهمون پيداس ! نغمهء كودكانهاى پرسيد :